<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانو و سگ ملوس</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/</link>
<description>اينجا آنقدرها هم ترسناك نيست ، اينجا به غير از مه چيز ديگري نيست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Oct 2007 21:06:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Run Lola Run 2</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>عزيزترين دوستم كه همكار و شريكم در آتليه‌‌ي كوچكي كه داريم نيز هست چند روز پيش صبح به تهران رفت . از اينجايي كه ما هستيم تا تهران و ترمينال خزانه اش با اتوبوس سه ساعتي راه هست . وقتي به تهران رسيد ،‌ ‌خودش را به مجتمع قضايي خانواده كه در آنجا با شوهرش قرار داشت رساند . گواهي عدم سازش را از آنجا گرفتند و به محضر رفتند . بعد از معطلي هاي معمول طلاق گرفتند . دوستم براي خريد لعاب براي كار مشتركمان به شركتي مراجعه كرد . كارش را انجام داد . بعد براي بازاريابي و عرضه‌ي نمونه هايي از كارمان كه به صورت يك بسته ي ۶-۵ كيلويي در تمام اين مدت حمل كرده بود به دو يا سه شركت و فروشگاه مراجعه كرد . به ترمينال خزانه برگشت . به شهرمان برگشت . به خانه اش برگشت . براي فردا ناهار درست كرد . ديكته ي بچه اش را گفت . مادر پير مريضش را تر و خشك كرد و ... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداي آن روز در كارگاه در حال كار بوديم كه با تعجب به او اعتراض كردم : عزيز جان‌ ؛‌ چرا كمي خسته و افسرده به نظر مي رسي ؟‌ جواب داد :‌ خودم هم نمي دانم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=226 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.tomwhalen.com/images/Lola3.jpg&quot; width=303 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Oct 2007 21:06:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فواد بي غيرت</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>موبايلم را در قسمتي كه به جاي جيب بغل از آن استفاده مي كنم و نمي گويم كجاست جاسازي مي كنم . دكمه ي موسيقي را مي زنم و گوشي ام را گوش مي گذارم . لئونارد كوهن ، معشوق يهودي ام كه فواد من را با او آشنا كرده ، مي خواند . فواد هداياي بسياري از اين دست به من داده . كوهن &quot; رمانتيكْ ناحيه ي زنانه ي  وجودم &quot; را وحشيانه نوازش مي كند . با اين كه خواندن و نوشتن هيچ زباني را به غير از فارسي نمي دانم ،‌ بسيار شده كه آوازه خواني با زباني بيگانه را آشناترين به خودم يافته ام . فواد بي غيرت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/video/cohen_grecian_woman_jun_07.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;یک نقاشی از لئونارد کوهن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Oct 2007 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Run Lola Run</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>دنبال شوهرم می دوم . با حسی از جنس اضطرار که آقا : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. من نمی دانم تو چه ات است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. تو باید بدانی که من چه ام است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ . اگر هم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اتاق شوهرم به شدت به روی ابروهای بالا کشیده ، چشمان گرد شده و دهان باز من بسته می شود . برمیگردم . پسر هشت ساله ام که پشت کامپیوتر NFS بازي مي كند و براي اطمينان پليس بازي را حذف كرده ، با همان لحني كه مي توانست بپرسد :‌ - حالت خوبه ؟‌ مي گويد : ضايع شدي ؟‌ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/video/Parsa.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2007 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسان ...</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>بعد از پست اولم دوستی پیغامم داده بود که به جای هر چیزی از سوی یک انسان بنویسم . اولین واکنشم پوزخندی بود که : خب ، همه ی اینها وجوه مختلف انسانیست ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم نازنین راست می گوید . قبل از مادر بودن و زن بودن و آسیایی بودن و مسلمان بودن و کافر بودن من یک انسانم و خواستم به نوعی از انسان فکر کنم که از تمام این هویت های ثانوی رهاست . به یاد فیلم هوش مصنوعی افتادم . آنجا که در اواخر فیلم فلاش فورواردی به چند هزارسال آینده زده می شود و می رسد به تصویر موجوداتی انسان گونه . توانستم خوش بین باشم و امیدوار که شاید انسانهای آینده در روند تکاملیشان این گونه باشند . آنها در مسیر تکاملشان به نقطه ای از خلاصه شدن و ایجاز رسیده بودند . طراحی هوشمندانه ی فیزیک این انسانها موجوداتی را با سری بزرگ بر بدنی باریک و دست و پایی نازک و ملایم نشان می داد . آنها چشم و گوش و س.ک.س و انگشت نداشتند . همه کاملا شبیه یکدیگر بودند . همه ماهیتی سایه گون داشتند و از طریق دست بر شانه ی یکدیگر گذاشتن با هم ارتباطی کامل برقرار می کردند .  به نظرم می آمد بسیار زیبا و کامل هستند . بسیار زیبا و کامل و خوشایند . هیچ زاویه ای در خطوط هیکلشان نبود و این القا کننده ی آرامش وقار و مهربانی بود . شاید همان بودند که عارفی روزی با چراغ پی شان می گشت . </description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2007 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.......</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>رقصم گرفته بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل درختكي درباد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ان جا كسي نبود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; غير از من و خيال و &amp;nbsp;تنهايي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رقصم گرفته بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ديوانه وار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پيرانه سر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; رقصيدم .....&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Sep 2007 23:43:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فوایدالفواد</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;فواد خاک نژاد : قرار بود پست قبلی ام آخرین پستم باشد . اما نمی دانم این کرم کالیگولایی در تنم وول می خورد و مجبور شدم بیایم و بنویسم . دیدید که مد شده است مجله ها دیر به دیر چاپ می شود و مثلا دو تا شماره با هم در می آید ؟ خب این پست هم علی الحساب از طرف ۳ ماه من پابلیش می شود . برو که رفتیم : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. یکی از بزرگترین معضلات زندگی من نامم بوده . در کودکی از این که نامم فواد بود خجالت می کشیدم و سعی می کردم به هر نحوی که می شود پنهانش کنم . در نوجوانی باید جواب دخترانی را می دادم که می گفتند :« وای ، فواد ، عجب اسم فوق العاده و پر معنایی . راستی فواد یعنی چی ؟ » و من متعجب و نالان جوابشان را می دادم . حالا این روزها هم دغدغه ام شده است که تنها آدم هایی که مشهور هستند و اسمشان فواد است دارند به ضرر این هم نامشان عمل می کنند . یکی شان که یک دانشجوی پر شور است و دائم در سایت گویا مقالات پرشور سیاسی می نویسد و به طور کاملا عادی در محافلی که روزنامه نگاران و یا وبلاگ نویسان جمع هستند ، دیگر این سوال برایم عادی شده که : « اِ ؟ فواد شمس شما هستید ؟ » دیگر مطمئن شده ام که هر چه فواد شمس مقالات تندتر و خطرناک تری هم بنویسد پای من هم گیر است ! یکی دیگرشان هم که فواد سینیوره است که پرداختن به او در این مجال نمی گنجد ( جون ! عجب ادبیاتی ) اما پنج شنبه که با یکی از دوستانم به نشر ثالث رفته بودم یک بار دیگر امید به زندگی با یافتن کتابی در مدح من در وجودم زنده شد . فوایدالفواد . حتما تهیه کنید و بخوانید . نکات بسیار ظریفی در مورد من توش نوشته !&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/aida/Favaayed.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۲ . یک دوست&amp;nbsp;جدید&amp;nbsp;پیدا کرده ام . مکالمه ی من با این دوست ۸ ساله ام هر ۴۵ ثانیه یک بار وقتی چراغ قرمز می شد قطع می شد چون مجبور بود برود و به ماشینهای مدل بالا دعاهایش را نشان دهد بلکه دل یک کدامشان نرم شود و صد تومان ناقابل کف دست او بگذارند . اما مدتها بود&amp;nbsp;که از هم صحبتی با کسی چنین حظ نکرده بودم ( خدایا چرا بعد از دوره ی خدمت&amp;nbsp;آموزشی نثر نگارش من مثل زمان ناصرالدین شاه شده ؟ )&amp;nbsp;خلاصه ! خانم ها و آقایان . این عکسی که می بینید ، رفیق جدید من است . مهندس ساختمون ساز آینده ( به قول خودش ) که قرار است وقتی بزرگ شد دو تایی با هم با یکی از اون ماشینها ( منظورش از اون ماشینها یک ریوی مشکی است ) برویم مشهد . مهندس علیرضا .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/aida/Alireza.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۳. آقایان و خانمها ! از حالا تا ۳ ماه دیگر زحمت این وبلاگ را بانو می کشد . آنجا ، در شبهای سیاه پادگان به یاد همه تان خواهم بود . و من الله التوفیق . فواد خاک نژاد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2007 22:34:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در مدح عباس رياضي</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>فواد خاك نژاد‌: راستش یک دو روز دیگر مرخصی پانزده روزه ام تمام می شود و من برای سه ماه باید دور از خانه و در پادگان باشم . مانده بودم به عنوان آخرین پست تا سه ماه دیگر چه چیزی بنویسم . مطمئن بودم اگر بخواهم از حال و هوای روحی خودم بنویسم چندان چیز دندان گیری از آب در نمی یاید و نتیجه اش می شود چیزی در مایه ی تراژدی های شکسپیر . پس تصمیم گرفتم ( اوهوک ) چند جمله ای در مدح بهترین دوستم بنویسم . راستش نوشتن این مدح نامه ( مدح نامه ؟ ) برای خودم هم خوب است . چون مطمئنم دوستم تا چند سال دیگر یکی از مشهورترین هنرمندان کشور می شود و من می توانم ادعا کنم یکی از کاشفان او بوده ام . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/aida/Abbas.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;اين بشر در تركيه معماري مي خواند ، روي تابلوي توي دستش هم نوشته معماري !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عباس ریاضی عشق من است&amp;nbsp;. این بشر در زمره ی بهترین دوستان من در کنار پوریا عالمی ، رحمت الله قائمی ، عابد و رضا بهرامی قرار دارد . در تمام خاطرات خوب زندگی ام رد پایی از او دیده می شود . نمي دانم اصلا چرا اين پست را نوشتم ؟ فقط همين قدر بدانيد اين بني بشر را خيلي دوست دارم . در آخر دو تا از وبلاگهايش را معرفي مي كنم تا باشد عبرتي شود براي ديگران . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://tasvirgari.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;تصويرگري&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://myorange.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پرتقال من&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Aug 2007 00:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفکرات بانوی چند نفره </title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>از وقتی فواد این وبلاگ را راه انداخته هر روز صد بار بقه مرا میگیرد که نوشتی ؟ هربا ر بهانه می اورم که چون پست اول است باید فکرکنم تا درست حسابی از اب دربیاید . ولی راستش هروقت اینکار رامیکنم شخصیتی متفاوت از بار پیش درحال فکر کردن است .یک بار یک مثلا مادری در حال فکر کردن است و در پی نوشته ای است که پر از عشق کامل و بی قید وشرط باشد یک بار معلم خیرخواهی است که می خواهد هر تجربه ای داشته است برای راهنمایی دیگران قلمی کند&amp;nbsp;ضمن اینکه خیلی هم پرچانه تشریف دارد&amp;nbsp;یک بار هنرمندی است که عقده خود گنگ خواب دیده بینی اش قلمبه شده و میخواهد افاضات کند&amp;nbsp; یک بار البته زن است&amp;nbsp;&amp;nbsp;و&amp;nbsp; دربه در به دنبال انیموس ازلی و ابدی اش میگردد ۰ بی توجه به زمان و مکان و مطالب مربوط به شناسنامه .&amp;nbsp;(نیکوس کازانتزاکیس از قول زوربایش نوشته است زیبایی و زشتی وپیری وجوانی تنها نقابی است که ان را از صورت هر زنی که برداری&amp;nbsp;چهره جدی و مرموز افرودیت را خواهی دید ) در نهایت گمان کنم همه این افراد به اضافه کلی&amp;nbsp;شخصیت دیگر که در خود میشناسم دراین وبلاگ خواهند نوشت .علی الحساب باید وقتی فواد امد در مورد نحوه نوشتن همزه ویرگول کله ای با کلاه و...به من اموزش دهد . مادر موجود در من همه تان را می بوسد .&amp;nbsp; </description>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 19:30:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلید می زنیم !</title>
<link>http://doglady.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>فواد خاک نژاد :مادر من نویسنده ی خوبی ست که تا به حال زیاد ننوشته است . شاید زیاد نوشته&amp;nbsp;باشد و من خبر نداشته باشم . تنها کارهایی که در زمینه ی ادبیات انجام داده&amp;nbsp;ترجمه ی یک مجموعه شعر و دو رمان از ناظم حکمت است که سالهاست که&amp;nbsp;قرار است ویراستاری شود اما ... . &amp;nbsp;شاید این وبلاگ ادای دینی ست به مادرم که در تمام لحظاتی که باید می نوشت در حال خدمت رسانی به من بود . پول در آوردن ، غذا درست کردن ، شست و شو و ... شاید همه ی اینها وظایف یک مادر باشد اما وظیفه ی یک زن ،&amp;nbsp;تنها مادری نیست . قرار است به بهانه ی این وبلاگ دوباره دست به قلم شود . من هم هر وقت از خدمت مقدس سربازی ! به مرخصی آمدم شاید اینجا دستی به قلم بردم . امیدوارم این وبلاگ بتواند لحظه ای برای شما آرامش و تفکر فراهم کند . مثل یک صبح جمعه در یک کافه ی هنری . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharar.persiangig.com/foaad/Yek.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;این دستهای &lt;A href=&quot;http://sainttouka.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;توکا نیستانی&lt;/A&gt;&amp;nbsp;در زمان اس ام اس بازی در کافه تئاتر است . شما توکا را بی خیال شوید منظور از این عکس همان کافه ی هنری است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jul 2007 10:30:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doglady&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>doglady</dc:creator>
<guid>http://doglady.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
