درود بر شما هایده هستم ومیخواهم قسمت دوم نقد و معرفی رمان مرشد و مارگریتا نوشته ی میخاییل بولگاکف رااغاز کنم .از قرار معلوم نویسنده رمان را با نگاهی به "فاوست" گوته افریدهاست.در ابتدای کتاب هم نقل قولی از "فاوست"اورده است بدین مضمون:"سرانجام باز گو قدرتی که به خدمتش کمر بستهام ،قدرتی که همواره خواهان شراست اما همیشه عمل خیر میکند ."در مرشد و مارگریتا هم مثل "فاوست"مسآلهی واگذاری یا فروش روح به شیطان مطرح است .دراینجا مارگریتا برای نجات مرشد و وصال با اوست که روح خودرا به شیطان وا میگذارد .
همانطور که قبلا هم گفتم یکی از سه داستان اصلی که رمان را شکل میدهد ماجرای حضورشیطان در مسکوست .شیطان در این رمان شخصیت به غایت رندگونه طناز وجالبی دارد . با نام مستعار "پروفسور ولند استاد جادوی سیاه" به مسکوی استالین زده امده تا در ظاهر نمایشی سرگرم کننده اجرا کند ودر اصل ضیافتی برپا کند به نام "مجلس رقص صد پادشاه" یا" مجلس بهارهی ماه بدر" که مجلس رقصی است که ابلیس هر ساله برای ارواح گنهکار برپا میکند . حضور شیطان در مسکو واقعاٌ شیطانی ست ٰ،ابلیس و دستیارانش که به اندازهی خود او جالب و به حدی مرگبار شوخطبع و حتی دوستداشتنی هستند انواع بلاهای مافوقطبیعی و خارقالعاده را به سر ساکنان مسکو البته انان که طماع یا زورگویا مزور یا چاپلوس هستند میاورند .اتفاقاتی که با توجه به تفکر علمی-ماتریالیستی اهالی و توجیهات علمی مسوُولان ، تضادهای عجیب وجالب و بسیار خندهاوری به وجود میاورد .شیطان اگرچه شیطان است و در خدمت شر اما به نحو عجیبی تابع حقیقت و انطور که بعداْ معلوم میشود درخدمت "واجبالوجود" است ،اصطلاحی که از زبان او برای نا میدن خداوند استفاده میشود.در برخی نقدها شیطان را نمادی برای کمونیسم یا توتالیتاریسم دانستهاند اما به نظر من پرمدعا اینگونه نیست چون شیطان دراین کتاب مشخصاْ با ماتریالیستها و حامیان ان دشمنی دارد و شخصیت مطرح شده برای او با این نوع نگاه خوانایی ندارد .
داستان دیگر یعنی داستان "پونتیوس پیلاطس"و تصلیب ی"یسوعا" واقعا زیباست ،تغزلی وبسیار شاعرانه ."پیلاطس" مبتلا به میگرن است و "یسوعا" در همان دیدار اول ضمن تاثیر عمیقی که بر او میگئارد سردرد مزمن اورا هم شفا میبخشد و سعی میکند با خشونت اورا متوجه بلایی که جانش را تهدید میکند ،بکند و به او راهکار نشان دهد اما "یسوعا" که در عین صداقت خواهان مرگ نیست و از "پیلاطس"نجات زندگیاش را میطلبد نمیتواند توصیههای مبهم و سیاستمدارانه اورا ابتدا درک وپس از درک اجرا کند چون معتقد است که : بزدلی بزرگترین گناه ست"پیلاطس "سعی میکند او یا به گفتهی خود "پیامبر صلح" را نجات دهد اما در جدال میان حفظ مقام و نجات "یسوعا"از دومی میگذرد و مرتکب همان گناه میشود و البته انتقامی که از ی"یهودا" میگیرد هم نمیتواند اورا از دوزخ نجات دهد دوزخی که برای او به صورت هرگز ندیدن "یسوعا" و در ارزوی رسیدن به بهشتی است که باز برای او به صورت قدم زدنی بیپایان با "یسوعا"در جادهایست که با نور ماه روشن شده .
ا ما داستان سوم ، داستان عشق "مرشد"و"مارگریتا"ست. "مرشد"که نام کتاب از او گرفته شده،در صفحه 151 ترجمهی فارسی به خواننده معرفی میشود و مردی تاریخدان و شاعرو عاشق "مارگریتا"ست.شخصیتی که به تآیید تاریخ از روی زن سوم نویسنده افریده شده .مارگریتا همسر مرد دامپزشکیست و زندگی بی عشقی را میگذراند .روزی در خیابان از روی افسردگی وتنهایی بایک دسته گل همیشه بهار قرم میزند و با "مرشد" اشنا میشود و یک زندگی عاشقانهی مخفی را با او اغاز میکند و درست مانند الگوی خود همسر "بولگاکف"اورا "مرشد "مینامد،وکلاهی با حرف "م" برایش قلابدوزی میکندوعاشق رمانیست که او مینویسد .با پایان کتاب و عرضهی ان به جامعهی ادبی گوش به فرمان "مرشد" را تا حد مرگ و جنون له میکنند و بالاخره شبی ماموران او را به تیمارستان میبرند و در انجا بستری که نه ، بلکه زندانی میکنند ."مارگریتا " که "مرشد"ش ناپدید شده به زندگی افسردهی خود برمیگردد تا روزی دریک پارک با"عزازیل" دستیار شیطان برخورد کند به عنوان ملکهی جشن بهاره پیشنهاد خدمت به ابلیس را دریافت کند .ملکه ای که هرساله از بین زنان "مارگریتا"نام انتخاب میشود تا به عنوان جفت تشریفاتی ابلیس و پابهپای او از ارواح گناهکار پذیرایی کند .
شیطان در اخر به همه چیز سرو سامان می بخشد بعد از غوغایی که در مسکو بر پا میشود و برپایی جشن ، او و " مرشد" را با مرگ به هم پیوند میدهد و از دنیای سخت و بیرحم بیرون میبرد ، با ندای "یسوعا" به عذاب "پونتیوس پیلاطس"به این صورت خاتمه میدهد که او را به باریکه راه روشن از نور ماه برای همراهی با" یسوعا" هدایت میکند وبا همراهان افسانهایش به اسمان صعود میکند .
تا برنامهی اینده بدرود .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 14:38  توسط هايده رييس زاده
|
درود بر شما هایده هستم و میخواهم اثر معاصر بی مرگ دیگری را به شما معرفی ودر حد بضاعت خود نقد کنم : رمان جاودانه مرشد و مارگریتا اثر میخاییلبولگاکف.میخاییل افاناسیویچ بولگاکف در سوم ماه مه 1891 در روسیه و در خانواده ای سنتی ارتدکس با تربیتی خشک و رسمی به دنیا امد و طبق تمایل پدرش تحصیل طب کرد وپزشک شد . مدت ها در روستاهای روسیه به کار طبابت پرداخت وکتاب خاطرات یک پزشک روستایی حاصل این دوران است .علاقه ی
شدید بولگاکف به ادبیات باعث شد در کنار حرفه ی پزشکی به نوشتن و انتشار نوشته هایش در روزنامه ها ومجلات دوره ی خود بپردازد
و البته حاصل این فعالیت به جز تجربه های ادبی حاصل دیگری هم داشت :تنفر همیشگی از سردبیرها.بولگاکف نمایشنامه های زیادی نوشته است که تعدادی از انها درزمان حیاتش در مسکو و شهرهای دیگر روسیه روی پرده رفت.معروف ترین نمایشنامه ا ش به نام گارد سفید پس از تمرین های متوالی در شب قبل از نمایش حکم توقیف دریافت کرد.از اثار دیگر او کتابی است که با نام دل سگ به فارسی برگردانده شده است .با اوج گیری دیکتاتوری استالینی در اواخر دهه ی بیست بولگاکف که به دلیل حضور برادرانش در گارد سفید که در اوایل انقلاب علیه حکومت شوروی میجنگیدند دارای سابقه ی ضد انقلابی محسوب می شد بیشتر از پیش مورد غضب و تحت فشار قرار گرفت وتفکرات به اصطلاح بورژوایی اش افشا شد و از کار بیکار گردید و حتی به نظر میرسید که جانش در خطر باشد نش به ولی وقتی که جانش به لب رسید و به فکر مهاجرت افتاد استالین شخصا دخالت کرد و درنتیجه کاری در تیاتر مسکو به او واگئار شد که حداقل هزینه ی زندگی اش را تامین می کرد و در پناه این تامین نسبی بود که بولگاکف نوشتن یکی از شاهکاهای ادبیات جهان را اغاز کرد : مرشد و مارگریتا .
مرشد و مارگریتا به اندازه ی نویسنده اش دچار تحولات و فشارها ورشد ناشی از فشار شد : نسخه ی اولیه که نگارش ان درسال 1928 شروع و در 1930 به پایان ر سید دریک بحران ناشی از فشارهای روانی و اجتماعی توسط نویسنده سوزانده شد ولی از انجا که ما خوانندگان خوش شانسی هستیم مجددا تصمیم به نگارش ان گرفت واین رمان را که خود نیز به درستی بهترین کارش می دانست هشت بار باز نویسی کرد و تا روز اخر زندگی اش درسال 1940 به تصحیح و تغییر ان پرداخت
. متن نهایی در سال 1938 تمام و تا مرگ نویسنده در سا ل 1940 فقط قسمت کوتاهی از ان منتشر و باعث توقیف کامل کتاب تا سال 1965 شد بالاخره دراین سال بود که متن کامل کتاب البته با حذف 25 صفحه اانتشار ععمومی یافت و بلافاصه عنوان یک شاهکار جهانی شناخته شد و منتقدین واهل کتاب را در سراسر جهان شگفت زده کرد. حتی گفته میشود به علت تیراژ پایین هسته های مطالعاتی در سراسر روسیه ی شوروی برای مطالعه ی گروهی کتاب تشکیل شد. انچه درباره ی کتاب گفته شد شاید این را به ذهن شنونده متبادر کند که این اثر یک رمان سیاسی- اجتماعی انتقادی در مورد دوران دیکتاتوری و استالینیسم است ولی باید گفت که اصلا این طور نیست البته این جنبه درکتاب وجود دارد ولی فقط یک وجه از چندین وجه درخشان این منشور زیبای چند وجهی است .کتاب عمیقا فلسفی و روانشنانشناسانه است و رنگ و بویی عرفانی نیز در جای جای ان به مشام میرسد.
مرشد مارگریتا در سال 1363 با ترجمه ی درخشان عباس میلانی و توسط نشر نو در ایران منتشر شد .در مقدمه ی ترجمه ی فارسی ان امده است : رمان ساختی به غایت بدیع دارد . رمان از سه داستان جداگانه تشکیل شده که گاه به گاه در هم تنیده میشود و در پایا
ن به وحدتی ارگانیک میرسد :شرح وقایع سفر شیطا ن به مسکو سرنوشت پونتیوس پیلاطس و تصلیب مسیح و داستان عشق مرشد و مارگریتا اجزا سه گانه ی رمان هستند .از ان که وقت کم و جایگاه این اثر در ادبیات جهان بسیار والاست امیدوارم بتوانم در برنامه بعد با ا ختصاص کامل زمان برنامه به نقد متن کتاب و معرفی شایسته ادای دینی به لذت عمیقی که از مطالعه ان برده ام کرده باشم .
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 14:55  توسط هايده رييس زاده
|
عزيزترين دوستم كه همكار و شريكم در آتليهي كوچكي كه داريم نيز هست چند روز پيش صبح به تهران رفت . از اينجايي كه ما هستيم تا تهران و ترمينال خزانه اش با اتوبوس سه ساعتي راه هست . وقتي به تهران رسيد ، خودش را به مجتمع قضايي خانواده كه در آنجا با شوهرش قرار داشت رساند . گواهي عدم سازش را از آنجا گرفتند و به محضر رفتند . بعد از معطلي هاي معمول طلاق گرفتند . دوستم براي خريد لعاب براي كار مشتركمان به شركتي مراجعه كرد . كارش را انجام داد . بعد براي بازاريابي و عرضهي نمونه هايي از كارمان كه به صورت يك بسته ي ۶-۵ كيلويي در تمام اين مدت حمل كرده بود به دو يا سه شركت و فروشگاه مراجعه كرد . به ترمينال خزانه برگشت . به شهرمان برگشت . به خانه اش برگشت . براي فردا ناهار درست كرد . ديكته ي بچه اش را گفت . مادر پير مريضش را تر و خشك كرد و ... .
فرداي آن روز در كارگاه در حال كار بوديم كه با تعجب به او اعتراض كردم : عزيز جان ؛ چرا كمي خسته و افسرده به نظر مي رسي ؟ جواب داد : خودم هم نمي دانم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:37  توسط هايده رييس زاده
|
موبايلم را در قسمتي كه به جاي جيب بغل از آن استفاده مي كنم و نمي گويم كجاست جاسازي مي كنم . دكمه ي موسيقي را مي زنم و گوشي ام را گوش مي گذارم . لئونارد كوهن ، معشوق يهودي ام كه فواد من را با او آشنا كرده ، مي خواند . فواد هداياي بسياري از اين دست به من داده . كوهن " رمانتيكْ ناحيه ي زنانه ي وجودم " را وحشيانه نوازش مي كند . با اين كه خواندن و نوشتن هيچ زباني را به غير از فارسي نمي دانم ، بسيار شده كه آوازه خواني با زباني بيگانه را آشناترين به خودم يافته ام . فواد بي غيرت

یک نقاشی از لئونارد کوهن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:5  توسط هايده رييس زاده
|
دنبال شوهرم می دوم . با حسی از جنس اضطرار که آقا :
۱. من نمی دانم تو چه ات است !
۲. تو باید بدانی که من چه ام است .
۳ . اگر هم ...
در اتاق شوهرم به شدت به روی ابروهای بالا کشیده ، چشمان گرد شده و دهان باز من بسته می شود . برمیگردم . پسر هشت ساله ام که پشت کامپیوتر NFS بازي مي كند و براي اطمينان پليس بازي را حذف كرده ، با همان لحني كه مي توانست بپرسد : - حالت خوبه ؟ مي گويد : ضايع شدي ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:1  توسط هايده رييس زاده
|
بعد از پست اولم دوستی پیغامم داده بود که به جای هر چیزی از سوی یک انسان بنویسم . اولین واکنشم پوزخندی بود که : خب ، همه ی اینها وجوه مختلف انسانیست ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم نازنین راست می گوید . قبل از مادر بودن و زن بودن و آسیایی بودن و مسلمان بودن و کافر بودن من یک انسانم و خواستم به نوعی از انسان فکر کنم که از تمام این هویت های ثانوی رهاست . به یاد فیلم هوش مصنوعی افتادم . آنجا که در اواخر فیلم فلاش فورواردی به چند هزارسال آینده زده می شود و می رسد به تصویر موجوداتی انسان گونه . توانستم خوش بین باشم و امیدوار که شاید انسانهای آینده در روند تکاملیشان این گونه باشند . آنها در مسیر تکاملشان به نقطه ای از خلاصه شدن و ایجاز رسیده بودند . طراحی هوشمندانه ی فیزیک این انسانها موجوداتی را با سری بزرگ بر بدنی باریک و دست و پایی نازک و ملایم نشان می داد . آنها چشم و گوش و س.ک.س و انگشت نداشتند . همه کاملا شبیه یکدیگر بودند . همه ماهیتی سایه گون داشتند و از طریق دست بر شانه ی یکدیگر گذاشتن با هم ارتباطی کامل برقرار می کردند . به نظرم می آمد بسیار زیبا و کامل هستند . بسیار زیبا و کامل و خوشایند . هیچ زاویه ای در خطوط هیکلشان نبود و این القا کننده ی آرامش وقار و مهربانی بود . شاید همان بودند که عارفی روزی با چراغ پی شان می گشت .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:54  توسط هايده رييس زاده
|
رقصم گرفته بود
مثل درختكي درباد
ان جا كسي نبود
غير از من و خيال و تنهايي
رقصم گرفته بود
ديوانه وار پيرانه سر تنها
تنها
تنها
رقصيدم .....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 3:14  توسط هايده رييس زاده
|
فواد خاک نژاد : قرار بود پست قبلی ام آخرین پستم باشد . اما نمی دانم این کرم کالیگولایی در تنم وول می خورد و مجبور شدم بیایم و بنویسم . دیدید که مد شده است مجله ها دیر به دیر چاپ می شود و مثلا دو تا شماره با هم در می آید ؟ خب این پست هم علی الحساب از طرف ۳ ماه من پابلیش می شود . برو که رفتیم :
۱. یکی از بزرگترین معضلات زندگی من نامم بوده . در کودکی از این که نامم فواد بود خجالت می کشیدم و سعی می کردم به هر نحوی که می شود پنهانش کنم . در نوجوانی باید جواب دخترانی را می دادم که می گفتند :« وای ، فواد ، عجب اسم فوق العاده و پر معنایی . راستی فواد یعنی چی ؟ » و من متعجب و نالان جوابشان را می دادم . حالا این روزها هم دغدغه ام شده است که تنها آدم هایی که مشهور هستند و اسمشان فواد است دارند به ضرر این هم نامشان عمل می کنند . یکی شان که یک دانشجوی پر شور است و دائم در سایت گویا مقالات پرشور سیاسی می نویسد و به طور کاملا عادی در محافلی که روزنامه نگاران و یا وبلاگ نویسان جمع هستند ، دیگر این سوال برایم عادی شده که : « اِ ؟ فواد شمس شما هستید ؟ » دیگر مطمئن شده ام که هر چه فواد شمس مقالات تندتر و خطرناک تری هم بنویسد پای من هم گیر است ! یکی دیگرشان هم که فواد سینیوره است که پرداختن به او در این مجال نمی گنجد ( جون ! عجب ادبیاتی ) اما پنج شنبه که با یکی از دوستانم به نشر ثالث رفته بودم یک بار دیگر امید به زندگی با یافتن کتابی در مدح من در وجودم زنده شد . فوایدالفواد . حتما تهیه کنید و بخوانید . نکات بسیار ظریفی در مورد من توش نوشته !

۲ . یک دوست جدید پیدا کرده ام . مکالمه ی من با این دوست ۸ ساله ام هر ۴۵ ثانیه یک بار وقتی چراغ قرمز می شد قطع می شد چون مجبور بود برود و به ماشینهای مدل بالا دعاهایش را نشان دهد بلکه دل یک کدامشان نرم شود و صد تومان ناقابل کف دست او بگذارند . اما مدتها بود که از هم صحبتی با کسی چنین حظ نکرده بودم ( خدایا چرا بعد از دوره ی خدمت آموزشی نثر نگارش من مثل زمان ناصرالدین شاه شده ؟ ) خلاصه ! خانم ها و آقایان . این عکسی که می بینید ، رفیق جدید من است . مهندس ساختمون ساز آینده ( به قول خودش ) که قرار است وقتی بزرگ شد دو تایی با هم با یکی از اون ماشینها ( منظورش از اون ماشینها یک ریوی مشکی است ) برویم مشهد . مهندس علیرضا .

۳. آقایان و خانمها ! از حالا تا ۳ ماه دیگر زحمت این وبلاگ را بانو می کشد . آنجا ، در شبهای سیاه پادگان به یاد همه تان خواهم بود . و من الله التوفیق . فواد خاک نژاد .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:4  توسط هايده رييس زاده
|
فواد خاك نژاد: راستش یک دو روز دیگر مرخصی پانزده روزه ام تمام می شود و من برای سه ماه باید دور از خانه و در پادگان باشم . مانده بودم به عنوان آخرین پست تا سه ماه دیگر چه چیزی بنویسم . مطمئن بودم اگر بخواهم از حال و هوای روحی خودم بنویسم چندان چیز دندان گیری از آب در نمی یاید و نتیجه اش می شود چیزی در مایه ی تراژدی های شکسپیر . پس تصمیم گرفتم ( اوهوک ) چند جمله ای در مدح بهترین دوستم بنویسم . راستش نوشتن این مدح نامه ( مدح نامه ؟ ) برای خودم هم خوب است . چون مطمئنم دوستم تا چند سال دیگر یکی از مشهورترین هنرمندان کشور می شود و من می توانم ادعا کنم یکی از کاشفان او بوده ام .

اين بشر در تركيه معماري مي خواند ، روي تابلوي توي دستش هم نوشته معماري !
عباس ریاضی عشق من است . این بشر در زمره ی بهترین دوستان من در کنار پوریا عالمی ، رحمت الله قائمی ، عابد و رضا بهرامی قرار دارد . در تمام خاطرات خوب زندگی ام رد پایی از او دیده می شود . نمي دانم اصلا چرا اين پست را نوشتم ؟ فقط همين قدر بدانيد اين بني بشر را خيلي دوست دارم . در آخر دو تا از وبلاگهايش را معرفي مي كنم تا باشد عبرتي شود براي ديگران .
تصويرگري
پرتقال من
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:48  توسط هايده رييس زاده
|
از وقتی فواد این وبلاگ را راه انداخته هر روز صد بار بقه مرا میگیرد که نوشتی ؟ هربا ر بهانه می اورم که چون پست اول است باید فکرکنم تا درست حسابی از اب دربیاید . ولی راستش هروقت اینکار رامیکنم شخصیتی متفاوت از بار پیش درحال فکر کردن است .یک بار یک مثلا مادری در حال فکر کردن است و در پی نوشته ای است که پر از عشق کامل و بی قید وشرط باشد یک بار معلم خیرخواهی است که می خواهد هر تجربه ای داشته است برای راهنمایی دیگران قلمی کند ضمن اینکه خیلی هم پرچانه تشریف دارد یک بار هنرمندی است که عقده خود گنگ خواب دیده بینی اش قلمبه شده و میخواهد افاضات کند یک بار البته زن است و دربه در به دنبال انیموس ازلی و ابدی اش میگردد ۰ بی توجه به زمان و مکان و مطالب مربوط به شناسنامه . (نیکوس کازانتزاکیس از قول زوربایش نوشته است زیبایی و زشتی وپیری وجوانی تنها نقابی است که ان را از صورت هر زنی که برداری چهره جدی و مرموز افرودیت را خواهی دید ) در نهایت گمان کنم همه این افراد به اضافه کلی شخصیت دیگر که در خود میشناسم دراین وبلاگ خواهند نوشت .علی الحساب باید وقتی فواد امد در مورد نحوه نوشتن همزه ویرگول کله ای با کلاه و...به من اموزش دهد . مادر موجود در من همه تان را می بوسد .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:0  توسط هايده رييس زاده
|