| صفحه ي اصلي | پست الکترونيک | اشعار | فتوبلاگ | ||||||||||||||||||||||
معرفي كتاب
تبلیغات |
Run Lola Run 2
عزيزترين دوستم كه همكار و شريكم در آتليهي كوچكي كه داريم نيز هست چند روز پيش صبح به تهران رفت . از اينجايي كه ما هستيم تا تهران و ترمينال خزانه اش با اتوبوس سه ساعتي راه هست . وقتي به تهران رسيد ، خودش را به مجتمع قضايي خانواده كه در آنجا با شوهرش قرار داشت رساند . گواهي عدم سازش را از آنجا گرفتند و به محضر رفتند . بعد از معطلي هاي معمول طلاق گرفتند . دوستم براي خريد لعاب براي كار مشتركمان به شركتي مراجعه كرد . كارش را انجام داد . بعد براي بازاريابي و عرضهي نمونه هايي از كارمان كه به صورت يك بسته ي ۶-۵ كيلويي در تمام اين مدت حمل كرده بود به دو يا سه شركت و فروشگاه مراجعه كرد . به ترمينال خزانه برگشت . به شهرمان برگشت . به خانه اش برگشت . براي فردا ناهار درست كرد . ديكته ي بچه اش را گفت . مادر پير مريضش را تر و خشك كرد و ... .
فرداي آن روز در كارگاه در حال كار بوديم كه با تعجب به او اعتراض كردم : عزيز جان ؛ چرا كمي خسته و افسرده به نظر مي رسي ؟ جواب داد : خودم هم نمي دانم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:37 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
فواد بي غيرت
موبايلم را در قسمتي كه به جاي جيب بغل از آن استفاده مي كنم و نمي گويم كجاست جاسازي مي كنم . دكمه ي موسيقي را مي زنم و گوشي ام را گوش مي گذارم . لئونارد كوهن ، معشوق يهودي ام كه فواد من را با او آشنا كرده ، مي خواند . فواد هداياي بسياري از اين دست به من داده . كوهن " رمانتيكْ ناحيه ي زنانه ي وجودم " را وحشيانه نوازش مي كند . با اين كه خواندن و نوشتن هيچ زباني را به غير از فارسي نمي دانم ، بسيار شده كه آوازه خواني با زباني بيگانه را آشناترين به خودم يافته ام . فواد بي غيرت
یک نقاشی از لئونارد کوهن + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:5 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
Run Lola Run
دنبال شوهرم می دوم . با حسی از جنس اضطرار که آقا :
۱. من نمی دانم تو چه ات است ! ۲. تو باید بدانی که من چه ام است . ۳ . اگر هم ... در اتاق شوهرم به شدت به روی ابروهای بالا کشیده ، چشمان گرد شده و دهان باز من بسته می شود . برمیگردم . پسر هشت ساله ام که پشت کامپیوتر NFS بازي مي كند و براي اطمينان پليس بازي را حذف كرده ، با همان لحني كه مي توانست بپرسد : - حالت خوبه ؟ مي گويد : ضايع شدي ؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:1 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
انسان ...
بعد از پست اولم دوستی پیغامم داده بود که به جای هر چیزی از سوی یک انسان بنویسم . اولین واکنشم پوزخندی بود که : خب ، همه ی اینها وجوه مختلف انسانیست ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم نازنین راست می گوید . قبل از مادر بودن و زن بودن و آسیایی بودن و مسلمان بودن و کافر بودن من یک انسانم و خواستم به نوعی از انسان فکر کنم که از تمام این هویت های ثانوی رهاست . به یاد فیلم هوش مصنوعی افتادم . آنجا که در اواخر فیلم فلاش فورواردی به چند هزارسال آینده زده می شود و می رسد به تصویر موجوداتی انسان گونه . توانستم خوش بین باشم و امیدوار که شاید انسانهای آینده در روند تکاملیشان این گونه باشند . آنها در مسیر تکاملشان به نقطه ای از خلاصه شدن و ایجاز رسیده بودند . طراحی هوشمندانه ی فیزیک این انسانها موجوداتی را با سری بزرگ بر بدنی باریک و دست و پایی نازک و ملایم نشان می داد . آنها چشم و گوش و س.ک.س و انگشت نداشتند . همه کاملا شبیه یکدیگر بودند . همه ماهیتی سایه گون داشتند و از طریق دست بر شانه ی یکدیگر گذاشتن با هم ارتباطی کامل برقرار می کردند . به نظرم می آمد بسیار زیبا و کامل هستند . بسیار زیبا و کامل و خوشایند . هیچ زاویه ای در خطوط هیکلشان نبود و این القا کننده ی آرامش وقار و مهربانی بود . شاید همان بودند که عارفی روزی با چراغ پی شان می گشت .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:54 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
.......
رقصم گرفته بود
مثل درختكي درباد ان جا كسي نبود غير از من و خيال و تنهايي رقصم گرفته بود ديوانه وار پيرانه سر تنها تنها تنها رقصيدم ..... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 3:14 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
فوایدالفواد
فواد خاک نژاد : قرار بود پست قبلی ام آخرین پستم باشد . اما نمی دانم این کرم کالیگولایی در تنم وول می خورد و مجبور شدم بیایم و بنویسم . دیدید که مد شده است مجله ها دیر به دیر چاپ می شود و مثلا دو تا شماره با هم در می آید ؟ خب این پست هم علی الحساب از طرف ۳ ماه من پابلیش می شود . برو که رفتیم : ۱. یکی از بزرگترین معضلات زندگی من نامم بوده . در کودکی از این که نامم فواد بود خجالت می کشیدم و سعی می کردم به هر نحوی که می شود پنهانش کنم . در نوجوانی باید جواب دخترانی را می دادم که می گفتند :« وای ، فواد ، عجب اسم فوق العاده و پر معنایی . راستی فواد یعنی چی ؟ » و من متعجب و نالان جوابشان را می دادم . حالا این روزها هم دغدغه ام شده است که تنها آدم هایی که مشهور هستند و اسمشان فواد است دارند به ضرر این هم نامشان عمل می کنند . یکی شان که یک دانشجوی پر شور است و دائم در سایت گویا مقالات پرشور سیاسی می نویسد و به طور کاملا عادی در محافلی که روزنامه نگاران و یا وبلاگ نویسان جمع هستند ، دیگر این سوال برایم عادی شده که : « اِ ؟ فواد شمس شما هستید ؟ » دیگر مطمئن شده ام که هر چه فواد شمس مقالات تندتر و خطرناک تری هم بنویسد پای من هم گیر است ! یکی دیگرشان هم که فواد سینیوره است که پرداختن به او در این مجال نمی گنجد ( جون ! عجب ادبیاتی ) اما پنج شنبه که با یکی از دوستانم به نشر ثالث رفته بودم یک بار دیگر امید به زندگی با یافتن کتابی در مدح من در وجودم زنده شد . فوایدالفواد . حتما تهیه کنید و بخوانید . نکات بسیار ظریفی در مورد من توش نوشته !
۲ . یک دوست جدید پیدا کرده ام . مکالمه ی من با این دوست ۸ ساله ام هر ۴۵ ثانیه یک بار وقتی چراغ قرمز می شد قطع می شد چون مجبور بود برود و به ماشینهای مدل بالا دعاهایش را نشان دهد بلکه دل یک کدامشان نرم شود و صد تومان ناقابل کف دست او بگذارند . اما مدتها بود که از هم صحبتی با کسی چنین حظ نکرده بودم ( خدایا چرا بعد از دوره ی خدمت آموزشی نثر نگارش من مثل زمان ناصرالدین شاه شده ؟ ) خلاصه ! خانم ها و آقایان . این عکسی که می بینید ، رفیق جدید من است . مهندس ساختمون ساز آینده ( به قول خودش ) که قرار است وقتی بزرگ شد دو تایی با هم با یکی از اون ماشینها ( منظورش از اون ماشینها یک ریوی مشکی است ) برویم مشهد . مهندس علیرضا .
۳. آقایان و خانمها ! از حالا تا ۳ ماه دیگر زحمت این وبلاگ را بانو می کشد . آنجا ، در شبهای سیاه پادگان به یاد همه تان خواهم بود . و من الله التوفیق . فواد خاک نژاد . + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:4 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
در مدح عباس رياضي
فواد خاك نژاد: راستش یک دو روز دیگر مرخصی پانزده روزه ام تمام می شود و من برای سه ماه باید دور از خانه و در پادگان باشم . مانده بودم به عنوان آخرین پست تا سه ماه دیگر چه چیزی بنویسم . مطمئن بودم اگر بخواهم از حال و هوای روحی خودم بنویسم چندان چیز دندان گیری از آب در نمی یاید و نتیجه اش می شود چیزی در مایه ی تراژدی های شکسپیر . پس تصمیم گرفتم ( اوهوک ) چند جمله ای در مدح بهترین دوستم بنویسم . راستش نوشتن این مدح نامه ( مدح نامه ؟ ) برای خودم هم خوب است . چون مطمئنم دوستم تا چند سال دیگر یکی از مشهورترین هنرمندان کشور می شود و من می توانم ادعا کنم یکی از کاشفان او بوده ام .
اين بشر در تركيه معماري مي خواند ، روي تابلوي توي دستش هم نوشته معماري ! عباس ریاضی عشق من است . این بشر در زمره ی بهترین دوستان من در کنار پوریا عالمی ، رحمت الله قائمی ، عابد و رضا بهرامی قرار دارد . در تمام خاطرات خوب زندگی ام رد پایی از او دیده می شود . نمي دانم اصلا چرا اين پست را نوشتم ؟ فقط همين قدر بدانيد اين بني بشر را خيلي دوست دارم . در آخر دو تا از وبلاگهايش را معرفي مي كنم تا باشد عبرتي شود براي ديگران . + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:48 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
تفکرات بانوی چند نفره
از وقتی فواد این وبلاگ را راه انداخته هر روز صد بار بقه مرا میگیرد که نوشتی ؟ هربا ر بهانه می اورم که چون پست اول است باید فکرکنم تا درست حسابی از اب دربیاید . ولی راستش هروقت اینکار رامیکنم شخصیتی متفاوت از بار پیش درحال فکر کردن است .یک بار یک مثلا مادری در حال فکر کردن است و در پی نوشته ای است که پر از عشق کامل و بی قید وشرط باشد یک بار معلم خیرخواهی است که می خواهد هر تجربه ای داشته است برای راهنمایی دیگران قلمی کند ضمن اینکه خیلی هم پرچانه تشریف دارد یک بار هنرمندی است که عقده خود گنگ خواب دیده بینی اش قلمبه شده و میخواهد افاضات کند یک بار البته زن است و دربه در به دنبال انیموس ازلی و ابدی اش میگردد ۰ بی توجه به زمان و مکان و مطالب مربوط به شناسنامه . (نیکوس کازانتزاکیس از قول زوربایش نوشته است زیبایی و زشتی وپیری وجوانی تنها نقابی است که ان را از صورت هر زنی که برداری چهره جدی و مرموز افرودیت را خواهی دید ) در نهایت گمان کنم همه این افراد به اضافه کلی شخصیت دیگر که در خود میشناسم دراین وبلاگ خواهند نوشت .علی الحساب باید وقتی فواد امد در مورد نحوه نوشتن همزه ویرگول کله ای با کلاه و...به من اموزش دهد . مادر موجود در من همه تان را می بوسد .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:0 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
کلید می زنیم !
فواد خاک نژاد :مادر من نویسنده ی خوبی ست که تا به حال زیاد ننوشته است . شاید زیاد نوشته باشد و من خبر نداشته باشم . تنها کارهایی که در زمینه ی ادبیات انجام داده ترجمه ی یک مجموعه شعر و دو رمان از ناظم حکمت است که سالهاست که قرار است ویراستاری شود اما ... . شاید این وبلاگ ادای دینی ست به مادرم که در تمام لحظاتی که باید می نوشت در حال خدمت رسانی به من بود . پول در آوردن ، غذا درست کردن ، شست و شو و ... شاید همه ی اینها وظایف یک مادر باشد اما وظیفه ی یک زن ، تنها مادری نیست . قرار است به بهانه ی این وبلاگ دوباره دست به قلم شود . من هم هر وقت از خدمت مقدس سربازی ! به مرخصی آمدم شاید اینجا دستی به قلم بردم . امیدوارم این وبلاگ بتواند لحظه ای برای شما آرامش و تفکر فراهم کند . مثل یک صبح جمعه در یک کافه ی هنری .
این دستهای توکا نیستانی در زمان اس ام اس بازی در کافه تئاتر است . شما توکا را بی خیال شوید منظور از این عکس همان کافه ی هنری است + نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 14:1 توسط هايده رييس زاده
|
.....................................................................................................
|
|||||||||||||||||||||
کلیه ی حقوق وبلاگ بانو و سگ ملوس محفوظ و متعلق است به نويسنده ي آن |
||||||||||||||||||||||